علي همراه بزرگان
ديشب مادربزرگم با آبجي هايشان خونه مادرم بودند اينم عكس علي جونم در حياط خونه مامانم از راست به چپ خاله فاطمه - خاله زينب و مادر بزرگ عزيزم ...
علی جان دوباره سرما خورده
وای دوباره پسر نازم سرما خورده .... علی را امروز دکتر بردم یک سری دارو داد ... اول که نوبت وایستاده بودیم همش می گفت کی نوبت منه ؟ که بیچاره یه آقا نوبتشو به علی داد ... رفتیم داخل اتاق خانم دکتر چند سوال از علی پرسید ... علی جون گوشات درد میکنه ؟ علی جواب داد نه.... خانم دکتر دارو هارو نوشت اومدیم داروخانه. توراه از علی پرسیدم : مامان گوشات درد که نمی کنه ؟ گفت بعضی وقتا ... بهش گفتم : چرا خوب به خانم دکتر نگفتی ؟ به من گفت : خوب خودت چرا نگفتی !!!!!!!!!!!! بعد از این که علی از خواب بیدار شد به من گفت : مامان اسباب بازی های آشغالمو میاری باهش بازی کنم . من هم دیدم با اون حال خرابش ازم اینو خواسته گفتن : برات میارم مامان جان . اسباب...
كمك به مامان جهت درست كردن كماچ
بعدازظهر نشستم خمیر درست کنم برای درست کردن کماچ . علی اقا اولش نگاه میکرد بعد اسرار کرد که اون هم کمک کنه . با اسرار زياد بهش دادم .اینم چند تا عکس از آقای نانوا ...
پدر مادرای عزیز حتما بخوانید
دیروز سرکار که بودم آبجی فاطمه با من تماس گرفت که کاری برایش انجام دهم ، من هم قبول کردم . داداشم هم با من تماس گرفت خواست برایش پرینتر خانه را چک کنم و ایرادش را برطرف کنم . من هم که با مرتضی رفتم دنبال علی ، چند دقیقه رفتم خانه بابا تا پرینتر را نگاه کنم .پرینتر درست شد و رفتیم خانه مان. به خانه رسیدیم متوجه شدم موبایلم را خانه مامان جا گذاشتم . بعدازظهر چون میخواستم موبایلم را از خانه مامان بیاورم ، رفتم خانه شان . اتفاقا میترا خانم و سمیه خانم هم بودند . بعد از دقایقی داداش مصطفی هم آمد . بعد فهمیدم مثل این که تولد مصطفی هست .میترا خانم کیک و کادو براش خریده بود . من که تازه فهمیده بودم .( بقیه عکسا را بعدا میزارم ) خلاصه یک ساعت...
برنامه نود
ديروز چون چند كار براي شركت داشتم به بابا مرتضي گفتم ماشينو لازم دارم .بابا با ماشين سركار نرفت .در حال رانندگي بودم يك دفعه يك ماشين اومد جلوم من هم ترمز كردم اما ... طفلي علي كه عقب نشسته شد افتاد زير صندلي .... بچه ام گريه ميكرد ديشب نود داشت با مرتضي نگاه ميكردم .مرتضي رفته بود تو آشپزخونه ... داشت تلوزيون علي دايي 10 سال پيشو نشون ميداد خيلي جالب بود به مرتضي گفتم زود بيا داره علي دايي را نشون ميده.... علي اومد پيشم به من گفت :مامان مامان كو دايي ؟ همش فكري بودم بهش ميگفتم تو تلوزيون ... بعد دو قرونيم جا افتاد بچم منظورش دايي خودش بود .......... ...
تولد فاطمه زهرا
سه شنبه 26/10/91 تولد فاطمه زهرا خانوم دختر احمد پسرخاله طاهره بود ( جاتون خالی خیلی خوش گذشت ) برای دیدن عکسا به ادامه مطلب سر بزنین اینم عسل منه اینم کیک تولد این دامن کادوی تولد من به نی نی بود (یه دامن توتو با گل سرش )قابلتو نداره عزیزم ...










